أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

152

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

را بكشتند ، و خون « 1 » بر پيراهن او ريختند و گريان و زارى كنان بيامدند « 2 » پيش پدر « 3 » سر و پاى برهنه و جامه دريده . و عادت ايشان آن بود كى هر روز ميان دو نماز باز خانه « 4 » رفتندى . آن روز صبر كردند تا نماز خفتن « 5 » ، چون نزديك رسيدند « 6 » ، يعقوب بر سر راه آمده بود . ايشان به‌يك‌بار « 7 » به مصيبت يوسف خروش و زارى « 8 » برآوردند . يعقوب چون « 9 » نام يوسف بشنيد « 10 » و او را در ميان ايشان نديد ، آهى بكرد و بىهوش شد « 11 » . يهودا در رسيد « 12 » ، در پدر نگاه كرد « 13 » ، چون سمت مردگان بدان خاك افتاده بود « 14 » ، سرش از زمين برگرفت « 15 » و بر كنار خود نهاد « 16 » ، و هيچ علامت زندگانى « 17 » در او نديد ، روى به برادران كرد و گفت : شقاوتا كى « 18 » روزگار ما را دريافت . برادر را ضايع بگذاشتيم و پدر را در فرقت « 19 » او بكشتيم ، [ 40 الف ] كفارت اين جنايت « 20 » چه كنيم و عذر اين زلّت چون خواهيم ؟ پس هر ده فرزند « 21 » گرد او بنشستند « 22 » و گريان و زارى كنان تا سحرگاه كى به هوش بازآمد . روبيل گفت : اى پدر ما درين وقت « 23 » از تو سوخته‌تريم ، پاره‌اى « 24 » ازين جزع و زارى كمتر كن ، تا قصهء حال او « 25 » با تو بگوييم « 26 » : « إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ . » « 1 - » ما به يكديگر تير انداختيم « 27 » و او را به نزديك رخت بگذاشتيم ، چون باز آمديم گرگ او را بخورده بود . اشارت : « 28 » فرزندان يعقوب گفتند : « اكله الذئب . » يعقوب از « 29 » آنچ مىبايست ترسيد ، ايمن بود ، و از آنچ ايمن بايست بودن « 30 » مىترسيد « 31 » . از بهر آنك ملك تعالى

--> ( 1 ) - + وى ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - + رفتند ( 4 ) - به خانه ( 5 ) - + بكردند ( 6 ) - آمدند ( 7 ) - همه ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - شنيد ( 11 ) - نعره‌اى بزد و از هوش رفت ( 12 ) - « در رسيد » ندارد ( 13 ) - + روى او چون روى مردگان ديد ( 14 ) - از « چون سمت . . . » ندارد ( 15 ) - برداشت ( 16 ) - + و روى بر روى پدر نهاد ( 17 ) - هيچ حركات و سكنات زندگان ( 18 ) - + ناگاه ( 19 ) - فراق ( 20 ) - غرامت ( 21 ) - برادران يوسف ( 22 ) - درنشستند ( 23 ) - فرقت ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - « حال او » ندارد ( 26 ) - + قوله تعالى ( 27 ) - مىانداختيم ( 28 ) - + يعقوب گفت فاخاف ان ياكله الذئب ( 29 ) - را ( 30 ) - ايمن مىبايست بود ( 31 ) - بترسيد ( 1 - ) سورهء يوسف / 17